close
تبلیغات در اینترنت
سالهاست در فضای شهدا هستم و آرزویم شهادت است
منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
موضوعات
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

لینک دوستان
آخرین مطالب
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 59
:: کل نظرات : 12

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 90
:: باردید دیروز : 5
:: بازدید هفته : 123
:: بازدید ماه : 226
:: بازدید سال : 1,318
:: بازدید کلی : 12,396
نویسنده : بسیجی
شنبه 01 خرداد 1395
به گزارش خبرنگار بسیج دانش آموزی استان فارس، مصاحبه ای می خوانید از همسر شهید محمد مسرور، مسئول تعلیم و تربیت بسیج دانش آموزی کازرون که یکی از سرحلقه و فعالان دوره یاوران ولایت «شهید جهاد مغنیه» (دوره فرماندهان بسیج دانش آموزی) بودند

تکفیریان پست و ذلیل و زبون و خوار                             در این نبرد تکیه به ارباب‌ها کنند
 اما مدافعان حرم با صد افتخار                                     در خط حیدرند و بر او اقتدا کنند                                                                                                 
خودتان را معرفی کنید؟
زهرا انجین هستم همسر شهید مدافع حرم محمد مسرور          
                                             
شهید مسرور متولد چه سالی بودند؟
1 فروردین 1366 و روز تولدشون مصادف بود با روز مبعث پیامبر اکرم(صلی الله علیه و اله و سلم) به همین دلیل اسمشون محمد گذاشتند.


چقدر از شما بزرگ تر بودند؟
 من متولد 14 فروردین 76 هستم. حدودا ده سال از من بزرگ تر بود.


سال ازدواج شما؟
 6 شهریور 94 صیغه محرمیت در کنار قبور شهدای گمنام به در خواست همسرم بود و در 11 شهریور 94 صیغه دائم خوانده شد.

ماجرای ازدواج شما چطور بود؟
بقیه میگن یک نیروی فوق العاده پشت ازدواج ما بوده است ، زیرا هم من و هم شهید در مسائل ازدواج دقت زیادی داشتیم زیرا از نظر مسائل اعتقادی سختگیر بودیم. صبح جمعه در دعای ندبه ( تولد حضرت معصومه سلام الله علیها) مادرشون من رو دید و عصر جمعه مادر به همراه خواهرشون تشریف آوردند و زمینه فراهم شد برای آشنایی بیشتر.


مسائل مادی مثل خونه و ماشین براتون ملاک بود در ازدواج؟
 من از خدا اصلا این چیزا رو نمیخواستم نه ایشون نه ماشین داشتند نه خونه و حقوقشون به اندازه ی حقوق طلبه بود. من مطمئن بودم توی حقوق طلبه برکت هست و من تنها ملاکم ایمان و اعتقادات بود.


حرف  های شهید مسرور چطور بود که باعث شد بدون داشتن مادیات شما ایشون رو به عنوان همسر بپذیرید؟

اول میگم که در مسائل اعتقادی برای من خیلی مهم بود و اون مسائل اعتقادی ایشون داشتند وما در مسائل اعتقادی شبیه هم بودیم و اطرافیان میگفتند که زندگی با یک طلبه خیلی سخته. پای سجاده رفتم و قران را باز کردم آیه ی 29 سوره ی هود باز شد (  اى قوم من بر اين [رسالت] مالى از شما درخواست نمیكنم مزد من جز بر عهده خدا نيست و كسانى را كه ايمان آورده ‏اند طرد نمى‏كنم قطعا آنان پروردگارشان را ديدار خواهند كرد ولى شما را قومى مى‏بينم كه نادانى مى ‏كنيد) خدا در این ایه با من صحبت کرد و ایه به واضحی و اون موقع به من خبر شهادت محمد رو داد.

شهید مسرور از فعالیت های فرهنگی اش مانند سایت شهود عشق و … برای شما هم توضیح می داد؟
از فعالیت های فرهنگی شهید مسرور، این را می دانستم که مسئول امر به معروف و نهی از منکر دانش آموزان دبیرستانی بود و درباره ی دیگر فعالیت هایش، توضیحی نمی داد.

درباره ی سایت شهود عشق و غبارروبی مزار شهدا، به من نکاتی گفته بود. چندین بار به عنوان مربی دانش آموزان به سفر راهیان نور رفته بود. خیلی تلاش می کرد با دانش آموزان رابطه صمیمانه ای برقرار کند و آنها را با دین و مسائل دینی آشنا کند. در مراسم وداع با شهدا زمانی که می دیدم دانش آموزان محمد خیلی بی تابی می کنند، من خودم را فراموش کردم.

مثلا روزی که با هم به پارک رفتیم، یکی از دانش آموزان با محمد تماس گرفت؛ محمد به خاطر اینکه من تنها می ماندم، میخواست کار دانش آموزش را لغو کند. به محمد گفتم مشکلی نیست ، بگذار بیاید. محمد کار دانش آموزش را انجام داد و وقتی برگشت، عذرخواهی کرد. می گفت: «نمی خواهم دانش آموزان به بیراهه بروند، می خواهم جذب دین بشوند.»
یا اینکه یکی از دوستانش تعریف می کرد که با محمد در شلمچه خادم الشهدا بودیم. نصف شب بیدار شدم و دیدم محمد سرجایش نیست. در بیابان، هوا هم سرد بود. بعد از مدتی دیدم محمد آمد با یک پلاستیک بزرگ پر از آشغال . گفته بود که کجا بودی؟ محمد جواب داده بود: «رفتم آشغال ها را جمع کردم. زشته مردم فردا که به زیارت می آیند، ببینند آشغال روی خاک شهید افتاده و … ».

از خواب ها و رویاهای صادقه ای که می دید چطور؟ برای شما توضیح می داد؟
خوابهایش را داخل دفتری نوشته بود که روی جلد آن نوشته بود: «قبل از مردن راضی نیستم کسی آن را بخواند» .
خواب شهادت امام سجاد (علیه السلام) را دیده بود: « این خواب خیلی مرا خوشحال کرد. خواب دیدم که امام سجاد (علیه السلام) نوید و خبر شهادت من را به مادرم می گوید و من چهره ی آن حضرت را دیده و فرمود: تو به مقام شهادت می رسی و من در تمام طول عمر به این خواب دل بسته ام و به امید شهادت در این دنیا مانده ام و هم اکنون که این خواب را می نویسم، یقین دارم که شهادت نصیبم می شود و منتظر آن هم خواهم ماند. تا کی خدا صلاح بداند من هم همچون شهیدان به مقام شهیدان برسم و به جمع آنها بپیوندم و هم اکنون و همیشه در قنوت نمازم همیشه اللهم ارزقنی توفیق الشهاده فی سبیلک است که خداوند شهادت را نصیبم کند و از خدا هیچ مرگی را جز شهادت نمی خواهم.»

یا در بخشی دیگر از دفترش نوشته است: «یک شب خواب دیدم. فکر کنم ماه رمضان بود. خواب دیدم حضرت علی (علیه السلام) در همان مسجد کوفه و در همان زمان که به شهادت می رسد پیشنماز است و جمعی پشت سر ایشان نماز می خواندند. خواب دیدم که یک لحظه ابن ملجم مرادی می خواهد با شمشیر به حضرت علی حمله ور شود و من آن لحظه نگذاشتم به حضرت صدمه ای برسانند. دو یا سه بار میخواست حضرت علی را به شهادت برساند ولی من نمی گذاشتم تا که نماز تمام شد.»

محمد خواب دیده بود که علاوه بر جنگیدن در کشور سوریه، با کشورهای دیگری همچون اسرائیل در حال جنگ است. برای اینکه به من دلداری بدهد، می گفت: نگران نباش، حالا حالاها خبری از شهادت نیست…
بعضی از خوابهایش را برایم تعریف می کرد. زمانی که از حوزه به خانه می آمد و با هم به جایی می رفتیم، با رخ دادن بعضی اتفاقات و صحنه ها، می گفت که من قبلا یا دیشب خواب آن را دیده بودم.

شهید مسرور چگونه شما را برای رفتن متقاعد کرد و این خبر را به شما داد؟ از رفتن اش رضایت داشتید؟
محمد در همان روز اول محرمیت مان گفت: «سالهاست در فضای شهدا هستم و آرزویم شهادت است. سالهاست که با شهدا نفس می کشم و نمی توانم از این فضا دور شوم». وقتی دلش می گرفت به قبور شهدا می رفت، اصلا محمد با شهدا زندگی می کرد.
یک روز با هم به بازار رفته بودیم، محمد گفت: «ببین اینها چقدر سرگرم دنیا شده اند و باید به فکر آخرت بود»، محمد مرگ به جز شهادت را قبول نداشت.
من همه ی حرف های محمد را قبول داشتم. برای من سخت بود ولی مهم این بود که آن دنیا، چه جوابی دارم که به حضرت زینب(سلام الله علیها) بدهم اگر بخواهم مانع رفتن محمد به سوریه و دفاع از اسلام و حرم حضرت زینب (سلام الله علیها) شوم؟!

از آخرین دیدارتان برای ما بگویید؟
آخرین روز دیدارمان، محمد بدون خداحافظی رفت. نمی دانستم که فردای همان روز عزم رفتن دارد و به امید دیدن دوباره ی محمد از او خداحافظی کردم، در حالی که این دیدار، دیدار آخر بود. دلیل بی خداحافظی رفتن اش را در وصیت نامه خود اینطور نوشته بود که « ترسیدم با دیدن افراد خانواده، پاهایم سست شود…» .

آز آن طرف هم، درباره رفتن اش به کسی خبر نداده بود تا مانعش نشوند، هیچکس جلودار رفتن محمد به سوریه نبود و به من هم نگفت. وقتی از استان فارس خارج شده بود، با من تماس گرفت و گفت: « می خواهم به سوریه بروم. علت اینکه رفتنم را الآن به تو می گویم این است که نمی خواهم برایت دردسر درست کنم و بعدها به تو بگویند که تو از رفتن اش اطلاع داشتی و به ما نگفتی تا مانعش شویم…». به همین دلیل آخرین دیدارمان به عنوان آخرین خداحافظی مان نبود. الآن که به آن لحظات فکر می کنم به نظرم محمد می دانست که این دیدار، آخرین دیدار است و واقعا چقدر برایش این خداحافظی سخت بوده …

آخرین مکالمه تلفنی شما به چه نحو به اتمام رسید؟
من هرلحظه منتظر برگشت محمد بودم و انتظار شهادتش را نداشتم. میخواستم برای استقبال به ترمینال بروم که خبر شهادت محمد را به من دادند. یعنی آخرین روزی بود که آنها میخواستند برگردند. از چند روز قبل قرار بود اسلحه ها را تحویل داده و برگردند که عملیات آزادسازی نبل و الزهرا شکل گرفت. محمد روزهای آخر شهید شده بود.


روز چهلم در حالی که محمد در صف تلفن بود، به همرزم اش گفته بود: «واقعا خسته شدم…»، همرزم اش به او گفته بود که ” محمد، این چه حرفی است که می زنی؟! ما همه از زندگی مان زده ایم تا بیاییم اینجا و برای اسلام بجنگیم!”… محمد با لبخند همیشگی اش گفته بود: « خسته نیستم که اینجا هستم، خسته از این هستم که چهل روز از حضورم در اینجا می گذرد، اما هنوز دین ام را به اربابم ادا نکرده ام…»

 

نامه ای به همسر آسمانیم شهید مدافع حرم محمد مسرور:

بسم رب الشهدا و الصدیقین
انا لله و انا الیه راجعون
همسر اسمانی من محمد عزیزم سلام.خوب میدانی که در نبود تو دلم اکنده از دردو دلتنگی است،نازنین من تو که نمیتوانستی حتی ناراحتی مرا ببینی حال چگونه من نبودن تو را مشاهده کنم؟چگونه نبودنت را باور کنم و چگونه لحظه ها را بی تو سپری کنم؟عکس تو بر روی دیوارهای شهر حک شده است پس چگونه تصویر زیبای تو را تا ابد به روی قلبم حک نکنم؟
مردم شهر، دانش آموزانت،همرزمانت،رفقایت در نبودن تو میسوزند پس چگونه من که به گفته ی خودت بعد از خدا و اهل بیت از همه به تو نزدیکتر بودم خاکستر نشوم؟ محمد عزیزم،داماد شش ماهه ی من،پس از 48 روز چشم انتظار بودن امروز پیکر مطهرت را به من تقدیم کردند،میدانی عزیزم،اسمان دیشب برای تو اشک هایش سرازیر شد،حال چگونه اشک های من دریا نشود؟داماد رعنای من امشب همه برای حنا بندان من و تو امده بودند.با طبل هایشان برایمان کل میزدند.یادت هست میگفتی اسم من را هم نفس ننویس،من هم قفس تو هستم؟یار من از قفس تنگت به سوی ملکوت پرواز کردی و من در قفس تنها ماندم.
قول دادی همسفر هم باشیم پس چرا مرا در این قفس تنگ جا گذاشته ای؟ یار لحظه های همیشگی من فردا برایت لباس عروس میپوشم و به استقبالت می ایم،با تمام شهر گلبارانت میکنم و جشن عروسیمان را برپا میکنیم.
از زبان مردم شهر خوبی هایت را فهمیدم و هنوز باورم نمیشود با چه فرشته ای بودم.هنوز نبودنت را باور نکرده ام و چشم انتظارم.بیش از هر زمانی دلتنگت هستم.یار تو همسر داغدارت

خواب دیدن شهید مسرور درباره شهادتش(دستخط ایشان)
سالهاست در فضای شهدا هستم و آرزویم شهادت است

سالهاست در فضای شهدا هستم و آرزویم شهادت است

سالهاست در فضای شهدا هستم و آرزویم شهادت است

 


:: بازدید از این مطلب : 52
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
سلام به پایگاه اینترنتی واحد مقاومت بسیج دبیرستان شاهد مرودشت خوش آمدید. هدف از ایجاد این پایگاه ، نشان دادن تمامی فعالیت های این واحد مقاومت در زمینه های فرهنگی، آموزشی و ...است.با نظرات و پیشنهادات خود ما را در گسترش این پایگاه اینترنتی واحد مقاومت دبیرستان شاهد مرودشت یاری فرمایید. ***** بسیج مدرسه عشق و مکتب شاهدان و شهیدان گمنامی است که پیروانش بر گلدسته های رفیع آن ، اذان شهادت و رشادت سر داده اند. امام خمینی (رحمة الله علیه)
منو اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید